تبليغاتX
بهترین دوست

بهترین دوست

دوستی و عشق

عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 16:41  توسط فاطمه  | 

ف

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:40  توسط فاطمه  | 

سکوت شب

زیبایی سکوت شب را به زیبایی نگاهت می دوزم

در آسمان پر ستاره قرص ماه عشوه گری می کند

بالهای عشق را می گشایم و به آسمان پر می کشم

تا کنار ماه می رسم تکه ای از آن را در مشتمی گیرم

و بر زمین باز می گردم تکه ماه را در جعبه ای پر از بوسه

می گزارم گره عشق به ان می بافم  و با شکوه تمام

 ان را به چشمان بی نظیرت هدیه می دهم  هر چند

در مقابل  ان دو الماس روشنت بی بهاست اما آن

تکه ای از عشق است آن را از من بپزیرلیلای بی همتا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:21  توسط فاطمه  | 

زیبا ستاره

لیلا جان قدحت پر می باد
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:10  توسط فاطمه  | 

مطالب این قسمت از وبلاگتنها ترین عاشق برداشت شده است

التماست نمی کنم

 

 

هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید

 

 تنها می نویسم بیا

 

بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

 

 نگاه کن!

 

 ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

  ساعتی پیش، این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

 

 

 به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم

 

 بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست

 

 تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

 

اما

 

 تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

 

 بیا و امشب را  بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

 

 

 

 

 مگر چه می شود،  یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟

 

مگر چه می شود ؟

گذشته است

 

 

شايد تو لحظه هاي تنهايي . درست اون زمان كه فكر ميكني به پايان رسيدي يه راه بازگشت وجود داشته باشه . يه راهي كه تا حالا چشمت بهش نخورده :

صداي زجه هاي برگا زير پام اصلا اهميت نداشت. بي هدف راه ميرفتم. نگاهش رو هيچوقت فراموش نميكنم. چند وقت از اون لحظه گذشته بود ؟ يك ساعت ولي چرا اينقدر طولاني…. سردم بود. عرق كرده بودم. ياد روز آشنايي و اولين شاخه گل افتادم بيشتر سردم شد

 

 ياُس و بدبختي رو با تمام وجود حس ميكردم. چي شد كه ما از هم جدا شديم؟ من كه هنوز عاشقانه ترين لحظات عمرم با اون بود. من كه هنوز حس ميكردم بدون اون تنهاترين خواهم بود.پس چي شد؟

سنگيني تاريكي رو حس ميكردم به خودم اومدم شب شده بود.چندين ساعت تو خيابونا قدم زده بودم. صورتم خيس بود ؛ به آسمان نگاه كردم مثل هميشه ساكت و آروم اثري از بارون نبود

تو همون حال به خونه رسيدم در رو باز كردم انگار يه كسي تو وجودم فرياد كشيد زندگي تموم شد… .

هر گوشه خونه پر بود از خاطره هاي رنگين من و اون ؛ پر بود از عطر نفسهاش بي اختيار اشك ميريختم چقدر تنها شده بودم. ياد اين شعر افتادم:

سهم من اين است،

سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من ميگيرد،

سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است و به چيزي در غربت و پوسيدگي واصل گشتن

كاش اون زمان كه با خشم و عصبانيت تو چشماش نگاه كردمو بهش گفتم ديگه نميخوام ببينمت زمين دهن باز ميكردو ميرفتم توش. مسخ شده بودم. با خودم فكر كردم الان داره چي كار ميكنه. يعني ميشه يه بار ديگه ببينمش؟ يه لحظه با تمام وجود دلم ميخواست الان جلوي در ميديدمش و منو صدام كنه. دلم ميخواست يه بار ديگه نوازشم كنه.

اشك ميريختم نفسم بالا نميومد رفتم رو تراس شب هم مثل من غمگين بود.

چراغهاي رابطه تاريكند،

چراغهاي رابطه تاريكند،

كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد،

دلو به دريا زدم؛ گفتم الان ميرم پيشش و ازش عذر خواهي ميكنم.

به سرعت لباس پوشيدم. در رو باز كردم

دم در واستاده بود با همون نگاه مهربون ؛ نگاهي كه با خودش هزاران راز نگفته داشت. اصلا باورم نمي شد. تو چشماش خيره شدم .

چند وقت بود اين نگاه رو گم كرده بودم. هرچي بود ديگه دلم نميخواست از دست بدمشون.

هردو اشك ميريختيم تا اومدم ازش عذر خواهي بكنم گفت: چشمات همه چيز رو بهم گفت

 

.

 

نامه اي بر اب و بر باد 

 

واي که چقدر سر انگشت خسته بر بخار اين پنجره ها کشيدم و ...تو نيامدي

نيامدي تا ببيني که بي تو چه تنهايم

نيامدي که شايد وجدانت راحت بماند

تا يادت نيايد که چه قولها دادي و چه قسم ها خورده بودي

نيامدي تا نشنوي تمام وجودم فرياد ميزند بي معرفت ترين دوست دنيا هستي

تا يادت نيايد که روزگاري من تمام دنيات بودم

اما تمام اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش کند بي مهري ات را

من شايد بتوانم باز هم سکوت کنم

اما مطمئنم روزگار و بازيهايش نه

نگرانم

نگرانم براي روزهايي که ميايند تا از تو تاوان بگيرند

نگرانم براي پشيماني ات زماني که هيچ سودي ندارد

روزگاري درد کشيدنت برایم عذاب اور بود

اما روزها خواهند گذشت

و

تو

آري تو

آنچه را به من بخشيدي

ز دست ديگري باز پس خواهي گرفت

تو مرا فراموش خواهي کرد

ميدانم

من منتظر شکستنت نيستم

نفرين هم نميکنم

به حرمت عشقي که هرگز معنايش را ندانستي

به خاطر اشکهايي که به من ارزاني داشتي

به خاطر

به خاطر خودت

اما ميدانم که اين براي فرار از سرنوشت کافي نيست

نميدانم هنوز هم ميتواني مثل قديم بخندي

اينجا هميشه سرد است

هميشه هميشه حالم خوب نيست

اما هرگز ديگر گرمايي از وجودت طلب نخواهم کرد

باورم بود کنارمي هميشه

باورت داشتم

بودنت مهمترين دليل بودنم بود

ستايش ات کردم نه آنگونه که لايقش باشي

اما چشمانم تنها تو را ميديد

تويي که امروز به جانم نيشتر زدي و تنها رفتي

بي من بمان تجربه کن ياري دگر را گرمي دستي ديگر را

بخاطر هم نياور مرا اگر اينگونه راحتي

بخند به همه بگو که شادي

ولي من که ميدانم

حتي دمي هم نمي تواني آسايش داشته باشي

آخر انچه تو با من کردي خارج از توان

تو

بود

هرگز باور نداشتم اينچنينم کني

هرگز

ميترسم براي روزهايي که ميايند براي تو

افسوس

افسوس که تا آخرين دم ندانستم چه با من خواهي کرد

ندانستم دلت.نگاهت.دوست داشتنت همه يک فريب بود

ميترسم از روزي که چشمانت چون حال امروزم بارانيست

و درپي شانه اي براي گريستن

نميدانم يادت هست

چگونه دلي که در دستانت بود

براي تو ميتپيد زير پايت گذاشتي

تا انجا که توان داشتي فشردي

که نشايد باري ديگر در پي ات چون کودک گرياني دوان دوان

گوشه دامنت را بگيرد تا لحظه اي درنگ کني

اما تو حتي نگاه هم نکردي

نگاه نکردي

مي دانم

چون نمي توانستي

نمي توانستي ببيني آنکه زير گامهاي توست

منم

مني که تمام زندگيم بودي

مني که دنيایم را به پایت مي ريختم تا نروي

يادت مي آيد

پيش روي توی سرد دل

به چه سان اشک ريختم

که شايد گرماي اشکهايم دل سخت تو را نرم کند

اما چه خيال باطلي

تو نگاهت به من نبود

دلت در نهان خانه دلي ديگر بود

و

من تنها يه بازيچه

بازيچه

هرگز ندانستم چه از تو دريغ کردم

چه برايت کم گذاشتم

که بي من قصد رفتن کردي

کاش هرگز نمي ديدمت

کاش چشمانم کور بود

کاش هرگز از تو بودن نخواسته بودم

کاش

کاش مي دانستم چه با من خواهي کرد

کاش مي گفتي تو چه خواستي که من به تو ارزاني نداشتم

کاش.........

وقتي مي رفتي باورم نبود که تنها مي روي

اما تو باورهاي مرا هم درهم شکستي

هرگز نپرسيدي بي تو چه خواهم شد

ندانستي بي تو هيچم

هرگز نفهميدم در شکستنم.در نابوديم چه رازي نهفته بود

که مرا اينگونه بر باد دادي؟؟؟

بخند شاد باش براي دلي که شکستي

براي حريم حرمتي که زير پا گذاشتي

اينک در آتشي مي سوزم که تو به جانم افکندي

به کامم شوکرانيست که تو در جامم ريختي

اما من به عشق تو تا آخرين جرعه سر کشيدم

آخر باکم نبود

چون خيالم بود تو با مني

......

روزها خواهد گذشت

تو با عشقي دگر

با شادي و شور

با تب وتاب

لحظه ها را ز دست ندانسته خواهي داد

و

من با آتشي به جان و زهري به کام

خواهم سوخت

خواهم درد کشيد

و زان پس ز ميان خاکسترم

چون ققنوس افسانه ها

جوانه مي زنم

بهار مي شوم

دوباره جان خواهم گرفت

و سرنوشت

آنچه که با من و دلم روا داشتي

به تو بازخواهد گرداند

نه

 سوختنت را نمي خواهم

درد کشيدنت را ارزو نداشتم

فقط از خدا يک چيز خواستم

که ترا به يکي چون خودت مبتلا کند

آن دقايق که خودت را در جسمي ديگر نظاره گر باشي

ميداني چه با من ميکردي

اما من به حرمت عشقت دم نميزدم

 

اسم تو صورت تو و ياد تو

تنها يک چيز را بخاطر من مياورد دروغ را

تو يک دوست را از دست دادي و من دشمنم را شناختم

راستي ميتواني بگويي چه کسي ضرر کرده؟ 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:42  توسط فاطمه  | 

مهتاب

 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 16:34  توسط فاطمه  | 

این تصاوی از وبلاگ اقای صابری است با تشکر از ایشان

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:34  توسط فاطمه  | 

ستاره

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 22:40  توسط فاطمه  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 22:18  توسط فاطمه  | 

نماد Shima                                  نماد SaYe                 

           نماد Atousa& Love     نماد Nilufar_joooon 

نماد Hmziba    نماد Soozan    نماد Dilroba

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 22:14  توسط فاطمه  |